تبليغاتX
..............................به وبلاگ رسواي تنها خوش آمديد......لطفا در نظر خواهي شركت كنيد......براي عضويت در خبر نامه در باكس بالا اسم قششنگتون و در باكس پايين ايميل خودتون رو بنويسيد ..................... Free Website Counters
Get a Free Website Counters

رسواي تنها

با من... 

گل من باش یارا ! خار با من 

رخ از تو، دولت دیدار با من

تو مهری من زمین بی قرارم 

به دورت گردش بسیار با من!         

شمار بوسه را از کام من خواه       

لب شیرین ز تو مقدار با من         

تو در خواب گران آسوده تا صبح           

به شب ها دیده بیدار با من         

لبم در بوسه بازی با لبت گفت:             

خموشی از تو و گفتار با من                

تو ماه آسمانم باش هر شب          

سرشک ثابت و سیار با من            

امیدم! ناز صدها بار با تو                

نیاز صد هزاران بار با من           

لبت را با لب من آشنا کن          

چه ترسی؟ پاسخ اغیار با من               

به مستی، چشم بیمارت به من بخش              

پرستاری از آن بیمار، با من              

شبی پرهیزخود بشکن به یک بار           

لبم را بوسه زن تکرار با من                    

تو در نازی و من گرم نیازم        

مرا انکار کن، اصرار با من    

سر افکندن به پایت، مطلب ماست            

اشارت از تو ایثار با من               

تو مهر خویش را هر روز، کم کن               

همه شب گریه بسیار با من           

رقیبا! هرچه زیباییست از تو               

اجازت ده بماند یار با من.....

|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 0:42 قبل از ظهر
غریب...... 

من در آینه سخن می گویم
با تو دارم سخنی
با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد
با توام ای همدرد
با تو ام ای همزاد
با تو ای مرد غریبی که در آینه می نگری
گوش کن با تو سخن میگویم
من غریب و تو غریب
از همه خلق خدا
تو به من هم نفسی
غیر تو هم سخن و همدل من
در همه ملک خدا نیست کسی
های ای محرم من روی در روی تو فریاد کنم
تا به دادم برسی
خرم آن لحظه که با دیده ی اشک آلوده
در تو بگریزم و درآینه با هم باشیم
ساعتی هم سخن و همدل و همدم باشیم
برق اشک تو در آینه ی چشمت پیداست
شرم از گریه مکن
اشک همسایه ی ماست
من و تو چون هر روز
 مات و خاموش به مهمانی اشک آمده اییم
در دل ما اشک است
اشک تنهایی و تنهایی ها
اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها
من و تو خاموشیم
من و تو غم زده ایم
من و تو همدل ماتم زده ایم
گوش کن ای همزاد
با زبان نگهم با تو سخن می گویم
از نگاهم بشنو رخصت گفتار کجاست
دل به یاران دروغین مسپار
واژه ی یار دروغست بگو یار کجاست
لحظه ی درد دل وموسم دلتنگی ها
وعده ی ما وتو در عمق دل اینه است
بهتر از اینه منزلگه دیدار کجاست
 با تو راز دل خود راگفتم
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:12 قبل از ظهر
دو راهی.... 

تا حالا شده که بین یه دو راهی قرار بگیری که هر دو راه به مقصد خوب برسند؟..........یا تا حالا شده که بین یه دو راهی قرار بگیری که هر دو راه به مقصد بد برسند؟.......اما من بین یه دو راهی گیر کردم که نمی دونم خوب هستند یا بد........فقط اینو می دونم که یکیش راهیه که دلم رو به آرزوش میرسونه و یکیش راهیه که عقلم میگه برم.........حالا کدوم راه رو برم ..........پا رو دلم بذارم یا عقلم رو نادیده بگیرم...........ای کاش ........ای کاش میشد هر دو راه رو برم ......یا یه جوری آخر دو تا راه رو به هم گره بزنم......اما حیف که نمیشه ......آخه دلم و عقلم همیشه با هم مخالفند.......آخه چرا ....آخه چرا دل و عقل همیشه واسه هم ساز مخالف میزنن..........خیلی سخته.........خیلی خیلی سخته........فقط خدا کنه که اشتباه نکنم..........

|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 11:56 بعد از ظهر
اگر 

ی 

 

اگر گلها، گلها ی زیبا، می دانستند که چه زخمی بر دلم نشسته ، همراه من می گریستند تا دردم را درمان کنند...

اگر بلبل ها می دانستند که دلم چه بار غمی دارد ،نغمه ای مستانه سر می دادند تا رنجم را تسکین بخشند!

اگر اختران کوچک می دانستند که چه اندازه افسرده ام، از آسمان به زیر می آمدند  تا اندکی امیدوارم سازند...

اما اینها هیچ کدام از هیج چیزی خبر ندارند،و تنها یک نفر است که بر راز دلم آگاه است...

 

|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:51 بعد از ظهر
 
از تمامی دوستان باوفا و دوست داشتنی خودم که این چند وقته که من نبودم به من سر زدن به خاطر بی پاسخ موندن بوسه هاشون معذرت میخواهم.
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 7:56 قبل از ظهر
سه چشمه  
در دشت عبوس و پهناور جهان , سه چشمه مرموز از دل خاك بيرون آمده اند!.........چشمه جواني چالاك و پر نشاط , جوشان و خروشان, كه فروزان و پر صدا است........چشمه ذوق و الهام با آب هيجان و اميد, كه دور افتادگان و طردشدگان صحراهاي جهان را سيراب ميكند!...........چشمه سومين, چشمه فراموشي است ,آبي يخ زده دارد , اما اين آب عطش سوزان دل ما را بهتر از هر چيز ديگر فرو مي نشاند.......
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 5:9 بعد از ظهر
خستگي و غم 
همه جا و همه چيز غرق غم و خستگي است......... پس در آن دم كه روح از نوميدي مي نالد , رو به سوي كه بايد كرد؟.......... به سوي هوس ؟ نه زيرا بهترين سال هاي عمر ما در اين راه ميگذرد و هرگز اين جستجوي بي فايده به نتيجه نميرسد!........ به سوي عشق ؟...ولي عشق كه؟...براي دوره اي كوتاه؟ چنين عشقي به زحمتش نمي ارزد...براي ابد؟ چنين عشقي وجود ندارد!............. به سوي خاموشي و تنهايي؟ ولي به درون دل خويش بنگر , هيچ نشاني از گذشته در آن نخواهي يافت, زيرا شادي ها و غم ها همه همراه زمان رهسپار ديار عدم شده اند!............ به سوي هيجان هاي آتشين؟نه مگر نه دير يا زود رنج دلپذير تپش هاي دل , جاي خود را به سردي تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟............ به سوي زندگي؟...وقتي مه در پايان اين راه , برگردي و به پشت سرت بنگري , از اين شوخي زشت و مبتذل وحشت خواهي كرد!
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 7:39 بعد از ظهر
شرنگ زندگي... 
اي انسان , بيهوده نغمه سرايي مكن , زيرا هميشه در پايان كار , آواز نشاط بخش واقعي ناخوانده خواهد آمد!.......... بيهوده محبوب را مبوس , زيرا آن بوسه اي كه بايد راز تو را به نهانخانه روح دلدار برساند , در نيمه راه از پاي خواهد ايستاد..........اگر مي خواهي دعاكني , دعا كن , زيرا هميشه نيايش آرامش بخش است , اما بدان كه به هر حال زبان تو از گفتن آن دعاي مخصوصي كه بايد روح تو را آرام كند , عاجز خواهد بود...........از مرگ نيز كمك مخواه تا تو را از سنگيني بار زندگي برهاند , زيرا پس از مرگ بيقين گوشه اي از روح تو همچنان هشيار خواهد ماند تا تاريكي گور و تلخي نيش كرم ها را احساس كند!
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 5:58 بعد از ظهر
نوشته روي يك گور 
اي رهگذر! بيهوده بر روي اين گور اشك ميفشان, زيرا اين آرامگاه يك بستر گرانبهايي است كه در آن فرشته اي زيبا و پاك و فارغ از هر آلايشي آرميده است. ديگر اين كالبد بي جان را جنبشي نيست, اما هنوز صفاي دل در اينجا حكم فرماست...خفته اين گور پيش از آنكه خود را در اختيار خاك زاينده خود نهد , روح خويش را به آسمان فرستاد تا آفريده را با آفريدگار در آميزد...در آن حال كه خود او هنوز بر زمين راه مي رفت وي را به آسمان ها برد! او شادي خويش را هميشه در رنج و فروتني مي جست! آن وقت هم كه جان داد , نفس آخرينش نفس صفا و عشق بود... اي رهگذر! كاش تو نيز چون او آتش عشق در دل داشته باشي! بيهوده بر مرگ اين فرشته زيبا كه روي از جهان هستي بر تافت گريه مكن , زيرا به يقين آنان كه با پاكدلي و عشق ميميرند هرگز نمر ده اند. ...........رسواي تنها............
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 12:24 بعد از ظهر
ترانه 
و اگر يك روز بي خبر بازگشت,به او چه بگوييم؟........ بگو كه من تا دم مرگ همچنان در انتظار او بودم!........ و اگر مرا نشناسد و باز از من چيزهاي تازه بپرسد؟....... با او حرحرف بزن!مثل خواهر با او درد دل كن,شايد در دل خود رنج مي برد و سراغ همدردي مي گيرد...... و اگر بپرسد كه تو كجا هستي,به او چه جواب بدهم؟....... اين حلقه طلاي مرا بدو بده....اما هيچ پاسخي مگوي!...... و اگر سوال كند كه چرا تالار خالي و خاموش است؟....... چراغ خاموش و در گشوده را به او نشان بده...... و اگر بپرسد آخرين ساعات تو چگونه گذشت؟...... بگو كه من لبخند بر لب داشتم...... ميترسم اگر چنين نگويي اشك در ديدگان بياورد......
|+|
نوشته شده توسط رسواي تنها در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 5:47 بعد از ظهر




...اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد...